دیوانه و دلبر | اپیزود دوم

دیوانه و دلبر | اپیزود دوم

  • رادیو پویش

  • منتشر شده در 25 خرداد 1397

  • بازدید تا کنون 9 مرتبه

  • حمایت شده توسط: استودیو ماد

  • کارگردان:شایان امانی جنتی

  • گوینده:محمد دلبند

  • نویسنده:حمید سلیمی

  • مخاطبین:جوانان و بزرگسالان

  • صداگذاری و میکس:محمدحسن چناسی

  • طراح کاور:علیرضا شمسی پور

  • موضوع: عاشقانه

برچسب‌ها:, , , ,

زمزمه های تنهایی...

دیگه یادت رفته همه اون حرفا رو. نه که من باور کرده باشم این حرفای مفت دکترها رو ها، نه. این که میگن تو رفتی و اصلا دل کندی و حالا چه کاریه من بشینم زیر درخت کاج محوطه هی به تماشای شب و روز و ابر و خورشید و باد و بارون، که نکنه تو بیای و بپرسی و من ندونم تو هر ساعت دوری چی گذشته، نه. ولی دیگه یادت رفته. از حال خودم می فهمم. یادته اون شب تو اون پارک قشنگه دم سرسره گفتی هروقت خواستی بدونی دوستت دارم یا نه به حال خودت نگاه کن؟ یادته گفتی هروقت دیدی دیگه دلت گرم نیست به قشنگیای دنیا، بدون آخر قصه شده و بردم از یادَت، دادم بر بادَت؟ یادته خندیدی گفتی دیوونه بیا تاب سواری کنیم، چیه هی این حرفای غصه دار؟ یادته خنده هاتو مثل گوشواره انداختیم به گوش دنیا که قشنگ بشه؟ یادت رفته. تو سرم الاکلنگ گذاشتن. یه ورش دوری نشسته، یه ورش اندوه. الاکلنگش قدیمیه، اینا که بازی میکنن قیژ قیژ صدا می ده. صداش می پیچه تو سرم، دلم میخواد داد بکشم، اما دکتر گفته اگه داد بکشین هواخوری بی هواخوری. هواخوری نیام کی حواسش به این مورچه های پای درخت کاج هست؟ می مونن بی دونه و بی آب. اون وقت اگه یکیشون بمیره و تو خبردار شی، بیا و درستش کن. مثل اون دفعه که ماهی عیدت مرد و تو با همه دنیا قهر کردی که چرا حواسشون نبوده. ماهی عیدت بودم کاش. توی یه تنگ شیشه ای، رو لبه سنگی اپن آشپزخونت. نزدیکت، بدون این که بترسی ازم. شبا نگاهت می کردم که نشستی جلوی شومینه، چشماتو بستی، شجریان گوش میدی، ذوق می کردم برای ساق پای راستت که تکون تکون میخورد روی پای چپت. بعد پا می شدی به هوای قهوه میومدی تو آشپرخونه، رد می شدی از کنار من، بوی تنت مستم می کرد، خوشبخت ترین ماهی قرمز دنیا می شدم، از بس که خواستنت خوبه. یادت رفته ما رو دیگه. یعنی میخوام بگم فهمیدم. دونستم. اون حرفها، اون بوسه ها، اون دستم لای موهات ها، همه رو یادت رفته. حالا وقتشه بارون بیاد، سرد بشه هوا، کز کنم توی اتاق شماره سی و هفت، اتاق آبی ساکت. از پنجره نگاه کنم، روزها بیان و برن، شب ها بیان و برن، بی هیچ انتظاری. بدونم کسی قرار نیست بیاد. قرصهامو سروقت بخورم و عادت کنم به دنیای آدم بزرگا. یادت رفته دیگه. کاشکی یادت نمی رفت، ولی باز هم هرچی تو بگی. از این ته تاریک دنیا، بهت میگم شب بخیر، ماه آسمون. تو نشنیده بگیر، من هم فکر می کنم همه اون روزها رو خواب دیده بودم. همین....

مطالب مرتبط